ماجراهای آبی باران

اینجا جاییه که من مینویسم،و گاهی اوقات سکوتی تلخ ودیگر هیچ. . .

باران

اسمی که ازش متنفرم ، کسی که منو یاد خیانت و دروغ و خود فروشی می اندازه.

کسی که هیچ ربطی به اسمش نداره.

کسی که مایه ی تشویش و نکبته، کسی که خودش هم وجود زشته خودشو

نمی تونه تحمل کنه. کسی که نبودش حالا دیگه آرزوی خیلیاست ، کسی که

روز به روز به جمعیت انبوه کسانی که ازش متنفرن اضافه میشه. باران اه که

حالم از هر چی باران مصنوعیه بهم میخوره.

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢۱ساعت٧:٥٩ ‎ب.ظتوسط باران بارانی | نظرات ()

آیا آذرخش،

نگاه مردی عاشق

به محبوبِ سفر کرده‌ی خویش ا‌ست؟

آیا رنگین کمان،

دورغ‌های رنگارنگی‌ست که مرد باورشان کرده بود؟

آیا تندر،

لحظه‌ی طنین‌انداز جدایی‌ست؟

و آیا  باران  عذابِ وجدان‌ است ؟ ؟ ؟ .

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱ساعت۳:۱٢ ‎ب.ظتوسط باران بارانی | نظرات ()

. . .

جیرجیرک‌های جنگل‌ می‌دانند

آن‌گاه که عشق آغاز می‌شود

دقیقاً، می‌دانم که پایان آن است!

چرا هیچ عشقِ بزرگی مسلم و خجسته نیست!

این را جیرجیرِ جیر جیرک‌ها

همه‌ی شب از نخستین تابستان

جنگل را فراگرفته است

و قلب نمی‌خواهد این را بفهمد یا بپذیرد

                                                                                  (الف)

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱ساعت۳:٠٥ ‎ب.ظتوسط باران بارانی | نظرات ()